سلام

این روزا حسابی سرم شلوغه از یه طرف یکی دوروز قبل از عروسی یاسی حسابی اورژانسی شدم و همه رو نگرون کردم  ،خیلی خیلی حالم بد بود خیلی درد میکشیدم جوری که دیگه نا نداشتم از جام بلند شم طفلک محمد هم خیلی  حالش گرفته شد ،از طرف دیگه هم یاسی پشت هم تماس میگرفت که آماده باش  بریم خرید عروسی، نه نای رفتن داشتم و نه میتونستم یاسی رو تنها بذارم ،خلاصه با کلی بد یختی تصمیم گرفتم با یه تیر دو نشون بزنم ،هم برم دکتر هم خرید یاسی رو انجام بدم .

                                                   

    اما وقتی رفتم دکتر خیلی ناراحت شدم چون دکتر بعداز انجام سونوگرافی خبر بدی بهم داد،گفت بیماریت دوباره مثل قبل برگشته و فقط شانشی که آوردی اینه که دوباره نیازی به عمل جراحی نیست امیدوام با دارو بر طرف بشه و برام نسخه پیچید ،دو تا آمپول هم داد

                                                    

اون روز با همه دردی که داشتم سعی کردم کار یاسی رو راه بندازم خیلی سخت بود ،خنده دار بود عین ننه ها تو هر بوتیک یا فروشگاهی که میرفتیم اول از همه میگفتم: ببخشید صندلی دارید بشینم؟!

با هر دردی بود خرید ها تموم شد و بعداز سه روز برگشتیم و عروسی شروع شد ،دیگه نای ایستادن نداشتم همه مهمونا از رنگ و روی من متوجه وضعیت من میشدند اما سعی میکردم خیلی به روم نیارم و خودمو با کارها سرگرم میکردم الان 9 روز از اون موقع میگذره و خدارو شکر دردم کمتر شده و امیدم به خداست داروها رو هم سر وقت میخورم ،ولی بازم عروسی پشت عروسی حسابی خسته ام ......

اما این که همه سرو سامان گرفتند و دارن میرن سر خونه زندگیشون خیلی خوشحالم میکنه و بهم انرژی میده خیلی خوشحالم و خدارو شکر میگم

خدایا هزاران بار شکرت

یا رحمن و یا رحیم

الحمدلله رب العالمین

 

 

19/3/91