سلام

مینویسم از روزهایی که نبودم .....

مدتی نبودم چون درگیر مشکلاتی بودم ،یکی بیماری خودم که ناچار شدم باز طبق معمول برم دکتر و آزمایشگاه و ................

و همین طور بیماری بابا جون مهربونم که خودم فداش میشم

روزهای آخر  دهه ی محرم بود یعنی نزدیک عاشورا محمد  مریض شد یه سرماخوردگی خیلی شدید که یه هفته خونه نشین شد

طفلک آلرژِی فصلی هم داره حسابی حالش گرفته شد ،منم خیلی خیلی ناراحت شدم چون خیلی اذیت شد

4 روز بعد از عاشورا بابا برگشت خونه ، بابام دهه ی عاشورا پیش ما بود ، اما متاسفانه وقتی برگشته بود خونه حسابی

مریض شده بود در واقع  بیماری پدرم همون سرماخوردگی شدیدی بود که محمد دچارش شده بود .
                              
یه روز عصرکه منو چند تااز دوستان خونه بودیم داداش علی اومد و گفت بیایید با هم بریم خونه ی باباجمعه می مونیم فردا برمیگردیم
    

خلاصه داداش با محمد هماهنگ کرده بود و محمد هم اومد و غروب که بارون شدیدی میبارید راهی شدیم

توی راه شدت بارون خیلی خیلی زیاد شد جوری که داداش علی که راننده بود دید نداشت ،اما هم چنان خیلی آروم به راهمون ادامه دادیم

وقتی رسیدیم بابا زیر پتو بود و تب داشت ،مادر میگفت از روزی که برگشته اینجوری شده دکتر هم رفته اما فایده نداره

روز بعد همه ی داداشها وآبجی ها و عروسهاو دامادها خونه ی بابا جمع شدیم و دور هم بودیم ، بابا هم از دور هم بودن ما خیلی

خوشحال و ذوق زده بود وکمی حالش بهتر شد اما داداش ها تصیم گرفتن بابا رو ببریم بندر برای درمان


چون بابا دیابت داره هم باید میبردیم کلینیک هم کمی تنگی نفس داشت و حالا سرما خوردگی شدید

روز بعد رفتیم بندر تا شب یه هو بابا حالش خیلی خیلی بد شد ،من هم خیلی گریه کردم و خیلی خیلی نگرانش بودم


3 روز بندر بودیم البته خودم هم رفتم دکتر و
...............

برگشتیم خونه ی ما ،صبح روز بعد بابا صبحانه خورد و حالش خوب بود اما نمیدونم چرا باز حالش بد شد و یه هویی تبش خیلی رفت بالا و

خیلی میلرزید
من هم خیلی هول کرده بودم چون جز من کسی خونه نبود ،محمدهم رفته بود میناب، هیچ وقت به اندازه ی اون روز ناراحت نبودم، انگار

همه دنیا داشت رو سرم خراب میشد ،گریه امونم نمیداد
به کسانی که ممکن بود بیان کمک زنگ زدم به محمد هم زنگ زدم توی راه برگشت بود و گفت زود میرسه ، داداش علی و چند تا از

دوستان بابا اومدن
محمد هم رسید و بابا رو بردن مطب دکتر و باکلی دارو وآمپول و سرم برگشتن، تا دوروز بعدش بابا حالش بد بود اما بعد به خیر گذشت و

کم کم از جاش بلند شد، خدایا هزاران بار شکرت..

تو این مدت بیماری بابا، خونمون خیلی خیلی شلوغ پلوغ بود همه ی فامیل میومدن پیش بابا

من هم چون نگران حال بابا بودم نذاشتم برن خونه با مادرم اینا نگهشون داشتم ، واسه شب یلدا هم مث نوروز همه رو دعوت کردم خونه ی خودمون

همه دور هم بودیم و از خوشحالی و سرحالی بابا من هم کلی انرژی میگرفتم

تا همین امروز صبح مهمون داشتم

  صبح اومدم نت   دیدم یکی دلش از آپ نبودن وبلاگم داره می پوسه ،فرصت نشد صبح ولی الان دست به کار شدم

و شروع کردم به نوشتن ماجرای نبودنم ،تا از پوسیدگی دل کسی که منتظر نوشتن من بود جلوگیری کنم .

همیشه سلامتی و شادی و خوشبختی دوستان رواز خدای مهربون  میخوام